تبليغاتX
This is What you are looking at
 
This is What you are looking at
 
 
 
بیا دیگه وردپرس :

http://parvaneharmony.wordpress.com

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:27  توسط پروانه  | 
حرام ترین زن و مرد به هم، ننه بابای همین پرزیدنت خودمون بودن.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:55  توسط پروانه  | 
چرا من اینجا "ما"یی نمی بینم؟
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:53  توسط پروانه  | 
اینجا آسمان خیلی به زمین نزدیک است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:33  توسط پروانه  | 
چقدر زود جایگزین می کند خاطره ام را.

وقتی که گرم سبز کردن راه برای آمدن او که فکر می کردیم می آید شدیم، یادم رفت انگشتان سوخته ام را، یادم رفت حامد از میان رفته را، یادم رفت خاطره ی همیشگی روزهای تلخ را در بدنم. یادم رفت شبهای تاریک و تنهای پر از ترس و دلواپسی را.

وقتی که گذشت روزهای امید، یادم رفت روشنی را، خنده را، تلاش و باورهای قلبم را، یادم رفت خودم را، امیدم را.

الان چه بکنم که یادم برود، آن سالار را که "دیدم" افتاد، آن دختری که "دیدم" پا نداشت، آن پسری که روی دست های خودمان بلندش کردیم و "دیدم" درد را، آن دختری که "خودم" آتش از لباسش زدودم، آن صورت های بزرگ و وحشتناک را که چوبشان، چوبشان چرا آنقدر ترسناک بود؟ با چه خاطره ای جایگزین کنم وحشت آن لحظه را که وادارت می کند با پاهای سستت بدوی، به کدام سو؟ آن پسربچه ی 17 ساله را که "دیدم"در کنار مادرش از دنیا رفت با کدام خاطره پاک کنم؟ چرا یادم نمی رود؟ کابوس می شود. شب خواب از چشمانم می گیرد و شادترین لحظه هایم را خراش می دهد. هر چه می بینم آن بغض دوباره فشارم می دهد. گلویم را، قلبم را، سرم را، دستانم را. کابوسی پیدا کرده ام از تلویزیون که فکر می کنم اگر روشن شود همه تلخ است.

هر بار که رنگ سبز را میبینم، هر بار که ایران می شنوم و می گویم، هر بار که دستم را مشت می کنم، هر بار که اوباما! را می بینم، هر بار که نفس می کشم، آن روزهای تاریک، آن لحظه های تلخ تمام نشدنی، آن دستان بی طاقتم که بدن های بی توان سنگین از ظلم را بلند می کردند یادم را پر می کنند. چرا یادم نمی رود.

ای کاش هرگز آهنگ روزهای روشن هایده را نمی شنیدم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:12  توسط پروانه  | 
از وبلاگ یکی از دوستا:

"وقتی خونه ای، وقتی تنها نیستی، یه فکری به ذهنت می رسه و اون موضوع تمام بعدازظهر و به خودش اختصاص می ده.

وقتی خونه ای، وقتی تنهایی، یه فکری به ذهنت می رسه و اینجوری می شه که روزی صدبار آپدیت می کنی"

***

من تنها نیستم، ولی آپدیت می کنم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:13  توسط پروانه  | 
می گن با چشم باز نمی شه عطسه کرد.

خدا، اون یه لحظه که چشمتو می بندی تا عطسه کنی، چه گندی می زنی به سرتاپای زندگیم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:50  توسط پروانه  | 
نمی دانم مثل دفعه های قبل قدر نمی دانم یا فقط می ترسم که نکند که مثل دفعه های قبل قدر نمی دانم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:47  توسط پروانه  | 
وقتی صحبت! اومدن به سوئد بود تو خونه، با phil قرار داشتیم. می دونستم نمی خواد بیاد باهام. باهام حرف نمی زد. دیروز تا لب پشت بوم رفته بودم و برگشته بودم. رفتیم پیش phil و لبخند می زدیم هر دوتامون! phil  گفت تصمیم بزرگی گرفتین. ولی می بینم که هر دوتاتون شادین و لبخند می زنین.


دیروز محمد گفت با 4 میلیون، با خانوم و یه بچه، اومده سوئد و حاضره روزنامه هم پخش کنه با دوچرخه. وقتی می گفت لبخند می زد. تمام بعدازظهر و لبخند می زد. فهمیدم لبخندتو محمد. من فهمیدم لبخندتو

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط پروانه  | 
- یه جعبه گذاشتم کنارم، کلی فکر کردم که بخورم یا نخورم، دیدم وقتی فکر می کنم یعنی یه راهی هست هنوز.

- بدون شک و فکر کردن رفتم لب پشت بام لانای گرنی، فکر نمی کردم. فقط ترسیدم. نمی دونم از ارتفاع ترسیدم یا از این راه طولانی که تا پایین ممکنه فکر کنم! نباید فکر می کردم.

- اینجا که نه درمان ریخته تو خونه نه ساختمان 20 طبقه هست. نمی دونم تا کی طول می کشه.


 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:32  توسط پروانه  | 
 
  بالا